#پادشاه_من_پارت_464
میزد....
باورم نمی شد که رفته و خواسته تنها باشد....
تنهایی به چه قیمتی؟؟
تنهایی به قیمت دوباره شکسته شدن قلب من....
تنهایی و گوشه گیری اش راه حل خوبی برای فراموش کردن نیست.....
امیرحسین بخاطر من هم که شده باید در این شهر،شعر بی رحمی ها بماند....
نه به عنوان یک برادر....من هیج وقت نمیتوانم او را برادر خودم بدانم.....
باید مثل گذشته باشد....عشقمان پایدار بماند با این تفاوت که عشقمان به هیچ جایی نمی رسد....
نمیدانم چقدر گذشت....سه ساعت...دو ساعت....
نمیدانم....فقط میدانم گذشت چون وارد شهر نوشهر شده بودیم....
چقدر زیبا بود این شهر....
تا به حال به این شهر سفر نکرده بودم.... چقدر هوای فروردینش دلنشین است....
شیشه را پایین دادم و هوای دلپذیر را وارد سریع هایم کردم....خسته شده بودم آنقدر هوای
ناسالم تهران را نفس کشیدم....
امیرحسین بهترین جا را برای تنهایی اش انتخاب کرده بود....
کمی که جلوتر رفتند پویان ماشین را نگه داشت...
خودم را از روی صندلی بالا کشیدم و صاف نشستم و به اطرافم نگاه کردم...
پویان صدایی صاف کرد و گفت:"رسیدیم....همینجاست...."و به خانه ای ویلایی اشاره کرد.... صبر
نکردم و سریع از ماشین پیاده شدم.....
romangram.com | @romangram_com