#پادشاه_من_پارت_463
بعداز خداحافظی با پویان از بیمارستان بیرون رفتیم.....
همین که سوار شدم حرکت کرد....
هنوز راهی نرفته بودیم که گفت:"گرسنه نیستی؟؟"
اصلا آخرین باری که غذا خوردم را به یاد نمی آورم....
عجیب است که زنده مانده ام.....
چیزی نگفتم که گفت:"چی بگیرم برات؟؟؟خیلی ضعیف شدی تو این چند روز...."
زیر چشمی نگاهش کردم.....
ته ریشش روی آن پوست سفیدش خیلی زیبا بود...
شاید یکی از نقاط جذابیتش همین ته ریش و صورتش بود با آن دوی گوی آبی در کاسه
چشمانش....
باز سکوت کردم....
جواب حرفش چه میدادم....
من اگر نمیخواستم او به فکر من باشد و برایم غذا بگیرد باید چه کسی را می دیدم؟
ماشین که ایستاد سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم....اخم هایم را در هم کشیدم:"چرا
ایستادی؟؟؟"
لبخندی کج زد:"تو که غذا نمی خوری انگار....من نباید برای خودم یه چیز بگیرم؟؟"
لبم را به دندان گرفتم و اخم هایم را باز کردم و گفتم:"منتظر میمونم شما برید غذا بخورید
بیایید..."
بعد از این که با اجبار پویان چند قاشق غذا خوردم حرکت کردم... دلم برای دیدن امیرحسین پر
romangram.com | @romangram_com