#پادشاه_من_پارت_462
یا من زیادی ساده و احمقم یا او بسیار چرب زبان و کار بلد چون با حرف هایش قبول کردم که او
هم بامن بیایید....
سمت اتاق رفتم و در را باز کردم پدرم کنار تخت مادرم ایستاده بود....
ساکت و خاموش....
پدرم خسته نمی شد از این همه نگاه کردم به مادرم؟؟؟
عشق واقعی یعنی همین...یعنی بعد از گذشت سی سال زندگی کنار عشق و همسرت هنوز هم زل
زدن به معشوقه ات زیبا و دلنشین باشد...
عشقشان تحسین برانگیز است....
سرفه ای به معنای اعلام حضور کردم که پدرم سمتم برگشت.....
با دست اشاره کردم که بیاید.....
نفس عمیقی کشیدم و در گوشش گفتم:"امیرحسین رو پیدا کردم بابا....دارم میرم پیشش...شاید
چندروز نباشم....مراقب خودتون و مامان باشید...."
ته چشم هایش لرزید....
نگرانی در چشمانش به وضوح پیدا بود....
لبخند اطمینان بخشی زدم و گفتم:"نگران نباش بابایی...آقا پویان...پسر عموی امیرحسین
همراهم هستن...."
ناچار سری تکان داد:"خیلی مراقب خودت باش..."
سریع خم شد و سرم را در دستش گرفت و بوسه ای روی سرم نشاند....
همین یک بوسه چنان انرژی بخش بود که ناخودآگاه لبخند زدم و بی معطلی دستش را بوسیدم و
romangram.com | @romangram_com