#پادشاه_من_پارت_461

گفتم:"چرا نمی تونید منو تنها بفرستید؟؟؟"


نگاهم کرد....
آه خدا ....چقدر چشمانش زیبا بودند....
آبی مثل اقیانوس....
از زیبایی برق میزد....
پویان جذاب بود....
شاید جذابتر از امیرحسین.....
از همان پسر هایی است که در نگاه اول عاشقش میشوی.....
قطعا دختری که با او ازدواج کند یکی از خوشبخت ترین هاست....
نگاهم را از چشمان آبی اش گرفتم تا بیشتر از این فرق نشوم در اقیانوس چشم هایش....
او هم انگار تازه از عالم خیال بیرون آمد....سرفه ای کرد و گفت:"آخه شما امانت امیرحسین پیش
منید...."
متعجب نگاهش کردم....
یعنی امیرحسین چیزی به تو گفته؟؟؟
یعنی از تو خبر داشته و به من نگفته؟؟؟
نگاه متعجبم رنگ خشم گرفت که سریع گفت:"امیرحسین چیزی به من نگفته و من واقعا ازش
خبر ندارم....فقط اینو میدونم که اگر اتفاقی برای شما بیفته امیرحسین نابود میشه....من این رو
وظیفه خودم میدونم که از شما مراقبت کنم بخاطر امیرحسین....یه وقت فکر نکنید که من با
امیرحسین در ارتباط بودم...."

romangram.com | @romangram_com