#پادشاه_من_پارت_460
لبم را به دندان گرفتم تا اشک نریزم که گفت:"موبایلش همراهشه...اگر روشن کرده باشه
موبایلش رو میتونم ردش رو پیدا کنم...."
بی حوصله روی صندلی نشستم و گفتم:"هرکاری از دستت برمیاد انجام بده فقط زود..."
نمیدانم چقدر گذشت و چقدر در فکر و خیال غرق بود که پویان با صدایی خوشحال گفت:"پیدا
شد پاییز....فهمیدم کجا رفته؟؟"
انگار دنیا را برایم هدیه کرد و داد....
ذهنم پر شد از آرامش و خالی از خیال های منفی....
منتظر و با شوق نگاهش کردم که گفت:"شمال ....رفته ویلاشون....معمولا وقتهایی که خیلی دلش
می گرفت میرفت اونجا....باید همون لحظه به این نتیجه می رسیدم.... پاشو پاییز باید بریم
پیشش..."
کمی قلبم را نوازش کردم و بلند شدم و به پویان نگاه کردم:"ممنون آقا پویان....خودم تنها
میرم...شما رو تو زحمت نمی اندازم..."
لبخند دندان نمای زیبایی زد و گفت:"زحمت چیه؟؟؟من نمیتونم شما رو تنها بفرستم...."
اخم بر پیشانی ام انداختم:"باید تنها برم پیشش...."
شانه ای بالا انداخت و آهی کشید:"هر طور خودتون صلاح میدونید....من فقط میخواستم کمک
کنم...."
نگاهش کردم.....نمیدانم چرا حس کردم از دستم ناراحت شده است....مگر حرف بدی زدم؟؟
اصلا او برای چه گفت نمیتوانم شمارا تنها بفرستم؟؟؟
نمی توانستم سکوت کنم و سوالم بی جواب بماند ،خواست حرفی بزند که پیش قدم شدم و سریع
romangram.com | @romangram_com