#پادشاه_من_پارت_459
حیف که نبود و باید با خیالش سر میکردم....
پویان بیرون اتاق ایستاد و من وارد اتاق شدم....
مادرم خواب بود و پدرم کنار پنجره ایستاده بود....
صدایی صاف کردم اما با همان لحن گرفته گفتم:"سلام..."
سمتم برنگشت و تنها سرش را تکان داد و این به معنا بود که از دستم ناراحت است....
یواش یواش سمت او رفتم و دستم را روی شانه اش گذاشتم:"از دستم ناراحتی؟؟؟"
سرش را پایین انداخت و نفس عمیقی کشید:"نمیگی نگرانت میشم؟؟؟"
ناخودآگاه روی لبم لبخند نقش بست:"الهی قربونت برم من بخاطر شما رفته بودم...بخاطر اینکه
پسرتون رو بیارم...من بزرگ شدم بابا...نگران نباش...."
سمتم برگشت و یک دفعه و محکم مرا در آغوش گرفت:"آخه من تحمل دور بودن از تورو ندارم
دختر نازم..."
روی شانه اش را بوسیدم و اورا از خودم جدا کردم:"قربونت برم من بابایی....ولی الان پیدا کردن
امیرحسین از همه چی واجب تره....فک کنم باید چند روز دوری از من رو تحمل کنی....موبایلم
کجاست؟؟؟"
آهی کشید و موبایل را در دستم گذاشت:"خیلی مراقب خودت باش..."
چشمکی حواله اش کردم و با عجله از اتاق بیرون رفتم....موبایل را سمت پویان گرفتم:"میشه
ردیابیش کرد؟؟"
موبایل را از دستم گرفت:"فکر کنم...."
کمی با موبایل کار کرد و نا امید نگاهم کرد:"نمیشه...."
romangram.com | @romangram_com