#پادشاه_من_پارت_458



صدای نفس عمیقش را شنیدم،پس از مکثی گفت:"موبایلت چندبار زنگ خورد....تا جواب میدادم
قطع می کرد....بیا ببین کیه..."
از جا پریدم....
نکند امیرحسین باشد؟؟؟
آب دهانم را قورت دادم:"شمارش چند بود بابا؟؟"
سرفه ای کرد و نا امید گفت:"از یه باجه تلفن بود..."
قلبم تیر کشید....این امیدم هم نا امید شد....
بینی ام را بالا کشیدم و گفتم:"میام بابا...الان میام...."
وقتی تماس را قطع کردم پویان گفت:"نمیخواستم بشنوم اما شنیدم چی گفتن....میشه از همون
شماره ردش رو گرفت....احتمال داره که امیرحسین باشه..."
موبایل را دست لیلا دادم و گفتم:"روی چه حسابی امیرحسین میتونه باشه؟؟؟"
لبخند زد:"اینکه با پدرتون حرف نزده..."
پویان نگاه عمیقی به من کرد و با لبخند و سری که تکان داد این اطمینان را به من داد که
امیرحسین را پیدا میکنم....
من هم متقابلا لبخندی زدم و چشم هایم را بستم که ماشین حرکت کرد...
لیلا را خانه شان رساندیم و باهم رفتیم بیمارستان.....
شانه به شانه پویان قدم بر می داشتم...
کاش جای او امیرحسین بود...کاش الان کنارم بودم و دستش را میگرفتم و فریاد میزدم:"تا ابد
باید کنار من باشی..."

romangram.com | @romangram_com