#پادشاه_من_پارت_457
خواب بود لیلا.....کاش چشمامو می بستم و وقتی باز میکردم می دیدم همه اینا یه کابوس
بوده....لیلا یعنی میشه همه ی این اتفاق های تلخ یه کابوس باشه؟؟؟؟"
لیلا سرش را پایین انداخت و دستم را گرفت و بلندم کرد:"از حقیقت فرار نکن پاییز....باهاش
مقابله کن و باورش کن....بریم..."
ساعت به هشت شب رسید و خبری از امیرحسین نشد.....
پنج ساعت بی معطلی کل تهران را زیر پا گذاشته بودیم...هرجا که به نظرمان می رسید رفته باشد
رفتیم...اما نبود....
دیوانه شدن مگر چه شکلی است؟؟همین که امیرحسینم نباشد و عقل را از کار می اندازد....قلبم
هم از روی اجبار می تپید...اگر اجازه اش دست من بود همان لحظه ی اول دستور توقف را
میدادم....
برای بار دهم موبایل لیلا زنگ خورد....آخر کلافه موبایلش را سمتم گرفت:"باباته پاییز...دیگه روم
نمیشه رد بدم...جوابش رو بده..."
نفسم را آه مانند بیرون دادم و موبایل را از دستش گرفتم و تماس را برقرار کردم:"الو جانم
بابا؟؟"
_"کجایی پاییز؟؟؟نمیگی دلم هزار راه میره؟؟؟بیا بیمارستان پاییزم...دیگه نمیتونم نگران توهم
باشم...برگرد...."
چشم هایم را بستم و با صدایی گرفته گفتم:"تا پیداش نکنم نمیام...."
صدایش بالا رفت:"برگرد پاییز....امیرحسین هروقت خودش خواست پیدا میشه....سریع بیا
بیمارستان...."
لبم را گزیدم:"نمیتونم بابا...."
romangram.com | @romangram_com