#پادشاه_من_پارت_456

نیست؟؟؟؟یعنی چی آخه؟؟مگه میشه؟؟؟"
زیر چشمی نگاهش کردم:"شما دکترید آقا پویان.....یکم فکر کنید ببینید میشه یا نمیشه....فعلا
کار به جزئیات نداشته باشید...."
نگاه تعجب بار به من انداخت و دوباره مهر سکوت بر لب هایش زد....
ماشین پویان که ایستاد با عجله از ماشین بیرون پریدم و تا قبر مادر امیرحسین دویدم.....
نبود....هیچ کس آنجا نبود....حتی کبوتر هم پر نمی زد....
باز شکست خوردم.....امیرحسین اینجا هم نبود....
توان ایستادنم را از دست دادم و کنار قبر زانو زدم.....
دستم را روی قبر خاک گرفته کشیدم و اسمش را خواندم....مارال منصوری.....
در دلم شروع کردم به درد و دل و شکایت و گاه:"مارال خانوم تو که بچه داشتی خریدن این بچه
چه کاری بود؟؟؟به آیندش فکر کرده بودی؟؟؟به اینجا؟! ته خط....مارال خانوم من و امیرحسین
عاشق هم بودیم و هستیم اما بهم نمی رسیم....میدونی که خواهر و برادر نمیتونن باهم ازدواج
کنن....اگه تو و همسرت اون بچه ی یک ساله رو نخریده بودید الان وضعیت ما اینجوری
نبود....الان امیرحسین،پویان ما بود و هیچ قلبی شکسته نمی شد....شما و همسرت نباید به
اشتباه پدرم بال و پر می دادید....نباید..."
دست کسی روی شانه هایم قرار گرفت....چشم هایم را که اشک زیاد به هم چسبیده بودند را باز
کردم و بالای سرم را نگاه کردم...لیلا بود....لبخند غمگینی زد:"پاشو آبجی....باید بریم.....بسه
هرچی بهش گفتی....پیدا کردن امیرحسین از همه چیز واجب تره...."
چانه ام لرزید و بغضی آشکار در گلویم گفتم:"لیلا فکرش رو میکردی امیرحسین برادرم
باشه؟؟؟فکر میکردی توی دنیای واقعی یه دختر ندونسته عاشق برادرش بشه؟؟؟کاش همش


romangram.com | @romangram_com