#پادشاه_من_پارت_455

کاش بود و مرا محکم در آغوش می گرفت و دستش را روی سرم میکشید و زمزمه میکرد:"پاییز
من نباید تنها باشه چون منو داره...."
الان تنهاتر از همیشه ام امیرحسین....
تو هم نیستی که با حرف هات و بوسه هات روی سرم آرامم کنی....
حق دارم اشک بریزم....حق دارم زار بزنم برای تنهایی ام....
صدای در که آمد با چشم های خیسم نگاهم را به آنجا دوختم....
پویان در را محکم بست و سمت من آمد:"شرمنده پاییز خانوم...عمو اصلا حال خوبی
نداشت...بهش آرامبخش زدم تا کمی استراحت کنه....نتونست چیزی بگه..."
نا امید سرم را پایین انداختم که لیلا گفت:"شاید رفته دانشگاه..."
محال بود...
مطمئن هستم که دانشگاه نرفته است....
با آن لباس های بیمارستان دانشگاه قطعا نمی رفت....
سرم را به نشانه نه تکان دادم و رفتم سمت ماشین و سوار شدم....
باید کمی فکر میکردم و به ذهنم فشار می آوردم....
تنها یک جا ذهنم را قلقلک میداد و آن بهشت زهرا بود....قبر مادرش ....
شاید آنجا رفته باشد....
با چشم های وق زده ای به پویان نگاه کردم و گفتم:"شاید رفته سر خاک مادرش...."
پویان بی حرف سری تکان داد و حرکت کرد....


میان راه بودیم که پویان بالاخره لب باز کرد و پرسید:"حالا واقعا امیرحسین پسر عمو

romangram.com | @romangram_com