#پادشاه_من_پارت_454


اگر امیرحسین پسر واقعی اش نبود اما به راحتی دیدم که اورا از امیرعلی اش بیشتر دوست
داشت....
به آقای کاشف نگاه کردم و آرام پرسیدم:"فکر میکنید کجا رفته؟؟؟خواهش میکنم
بگید.....نگرانشم...."
لای چشم هایش را باز کرد اما حرف نزد....
انگار زبانش سنگین شده بود و نمیتوانست حرف بزند....
لب باز کرد اما حرف نزد....
پویان نگاهی به من کرد و گفت:"حال عمو خوب نیست پاییز....صبر کن...."
واقعا حالش خوب نبود و من که نمیخواستم زجرش دهم....ناچار سری تکان دادم و دست لیلا را
محکم فشردم....
پویان عمویش را داخل خانه برد و من لیلا همچنان همانجا ایستاده بودیم....
امیرحسینم کجا رفته....
کاش خبر می دادی که میری بی معرفت....
ببین با قلبش چه کردند که مرا هم از یاد برد....
امیرحسینم مراقب خودت باش....نگذار در دلت سردی بنشیند....
دست سرد لیلا رو گونه ام نشست و گفت:"بسه پاییز...چقدر گریه میکنی آخه؟"
گریه کرده بودم؟؟؟باز هم برای امیرحسین....
باز هم برای نبودنش....



romangram.com | @romangram_com