#پادشاه_من_پارت_453

کردید؟؟؟"
متعجب نگاهم میکرد....
هاج و واج مانده بود....
لحظه به لحظه که می گذشت کاسه چشمان سرخ میشدند و اشک تمام چشم هایش را گرفت....
دست چپش روی قلبش رفت وبا دست دیگرش شانه ی پویان را چنگ زد....انگار تعادلش را از
دست داده بود.....پیشانی اش عرق کرده بود و تند تند نفس میکشید و بریده بریده
گفت:"امیرحسین پسر من ....من بزرگش کردم....من....اون پسر من ....نیمی از وجود من ...."
من هم حال نرمالی نداشتم و به سختی در آن هوای بدون امیرحسین نفس میکشیدم.....
سرم را پایین انداختم و نفسم را با فوت بیرون دادم و گفتم:"آقای کاشف خواهش میکنم دست از
مخفی کردن بردارید....به امیرحسین دروغ گفتید بسه....دیگه به خودتون و به ما دروغ
نگید....باید زودتر از این لب باز میکردید که امیرحسین پسر واقعیتون نیست تا قلب من و
امیرحسین بهم پیوند عاشقانه نخوره....با این مخفی کردن شما دل دوتا جوون عاشق ترک ترک
شد....خورد شد....امیرحسین شکست آقای کاشف.....نابود شدنشو من حس کردم و شما
نفهمیدید....ذره ذره آب شدنش رو تو این چند روز دیدم و شما نفهمیدید.....حق داره بره و فرار
کنه.....حق داره بخواد از این شهر لعنتی فرار کنه....میترسه آقای کاشف....میترسه وجودش تو این
دنیا هم یه دروغ باشه...."
آقای کاشف چشم هایش را که بست اشک هایش قطره قطره از چشمانش چکیدند.....
او هم ضربه خورد.....او هم شکست.....سی سال برای پسرش زحمت کشید و نگذاشت کسی
بفهمد پسرش،پسرش نیست و حالا در شرایطی که پسرش نیست و معلوم نیست کجاست فهمید
که بالاخره لو رفت و فهمید فرزندخوانده اش ماجرا را فهمیده....


romangram.com | @romangram_com