#پادشاه_من_پارت_452

دلم آرام و قرار نداشت....
نگران امیرحسین بودم....
اگر خانه شان هم نباشد یعنی از شهر بیرون رفته...شاید هم جایی در همین شهر بزرگ مخفی
شده و میخواهد فرار کند از پدر و مادرش...
جلوی خانه که ایستاد تپش قلبم تند شد....
از حد معمول تند تر میزد....
همراه با هم پیاده شدیم و من پشت پویان ایستادم......
پشت سر هم نفس عمیق میکشیدم و زمین چشم دوختم که در باز شد....
کسی جز پدرش کاشف بزرگ نمیتوانست باشد....
همانطور هم بود....
نزدیک پویان آمد و دستش را گرفت:"چی شد عمو؟؟؟امیرحسین اومد؟؟"
قلبم منفجر شد....
بغضم شکست و بی صدا اشک می ریختم...
پویان آهی کشید و کنار رفت....
پدرش که مرا دید با ترس جلو آمد و گفت:"چی شده پاییز؟؟؟پسرم کجاست؟؟؟"
عجیب بود...همه سراغ امیرحسین را از من می گرفتند....
سرم را تکان دادم و با عصبانیت خیره شدم در چشمانش:"پسرتون نه آقای کاشف....امیرحسین
پسر شما نیست....دیگه چی رو مخفی میکنید؟؟؟امیرحسین برادر من ....برادر گمشده ی


من.....اون پسر شما نیست....چرا ازش مخفی کردید؟؟چرا زندگی من و امیرحسین رو نابود

romangram.com | @romangram_com