#پادشاه_من_پارت_451
اولین جایی که میتوانست باشد همین بیمارستان بود....باید به اتاقش سر میزدیم....
لیلا دستم را گرفت و باهام وارد همان راهرو که اتاق امیرحسین بود شدیم....پویان از اتاق بیرون
آمد....
بی هوا و ناخواسته دستم را از دست لیلا بیرون کشیدم و سمت پویان دویدم....
متعجب نگاهم کرد و سریع گفت:"امیرحسین پیش شما نیست؟؟؟"
وا رفتم...
او داشت سراغ امیرحسین را از من می گرفت....
دستم را روی قلبم گذاشتم و میان نفس نفس زدن هایم گفتم:"شما خبر ندارید ازش؟؟؟"
دست هایش را درون جیبش کرد:"با شما مگه نبود؟؟؟وقتی با شما اومد دیگه من ندیدمش...."
کمی شالم را باز کردم....احساس خفگی میکردم....یعنی با آن وضعیت کجا میتوانست برود....
لیلا سمتم آمد و دستم را گرفت:"آروم باش پاییز....پیداش میکنیم....شاید رفته باشه
خونشون...."
ملتمس به پویان نگاه کردم که گفت:"اگه می خوابید برید اونجا من میبرمتون اما بعید میدونم
خونه باشه...چون عمو هم رفت خونه...اگر اونجا بود به من میگفت..."
بعد از این که پویان لباس هایش را تعویض کرد باهام از بیمارستان بیرون رفتیم....
بالاخره هوای بیرون از بیمارستان راهم نفس کشیدم...
پویان با ماشینش جلوی من و لیلا ایستاد نمی دانم چرا ناخودآگاه سمت در جلو رفتم کنار پویان
نشستم....
او هم متعجب شده بود اما چیزی نگفت و سریع حرکت کرد....
romangram.com | @romangram_com