#پادشاه_من_پارت_450

شد لیلا؟؟؟دیدی فراموش شدم؟؟؟دیدی برادرم پیدا شد و منو از ذهن مامان و بابام پاک
کرد؟؟؟؟دیدی منو فراموش کردن؟؟؟"
دستش را نوازش وار روی سرم کشید و روی پیشانی ام بوسه زد:"نه عزیزم....چرا این فکر رو
میکنی؟؟؟خاله و عمو هنوزم به فکرت هستن و دوستت دارن....وقتی نبودی خیلی سراغت رو
گرفت....تورو خیلی دوست دارن دیوونه...این چه فکریه که میکنی؟؟؟برادرت تورو خط نزده از
ذهنشون...فقط حق بده که برای دیدن پسرش که سال هاست ندیدتش لحظه شماری کنه....فکر
منفی نکن...."
چشم هایم را بستم و امیرحسین فکر کردم....
آخرین لحظه او را هراسان و با عجله دیدم که از اتاق مادرم بیرون آمد و ...
نمی دانستم کجاست....
باید پیدایش میکردم و نزد مادر و پدرم می آوردم....
او نباید از حقیقت فرار میکرد....
باید رو به رو میشد با این حقیقت که مادرم،مادرش است...
لیلا صورتم را در دست گرفت و خیره شد به چشم های خیس و اشکی ام:"اگه میدونی کجاست
برو بیارش....هر سه نفرشون بهم احتیاج دارن...باید ببینن همو...باید حرف بزنن باهم..."
سرم را پایین انداختم:"من واقعا نمیدونم امیرحسین کجاست..."
سرم را بالا آورد و اشک هایم را پاک کرد:"باهام پیداش میکنیم...پاشو..."
نفس آه مانندی کشیدم و همراه لیلا بلند شدم....
لیلا سمت اتاق رفت و چیزی گفت و سریع کنارم حاضر شد....



romangram.com | @romangram_com