#پادشاه_من_پارت_449

به پدرم نگاه کردم و گفتم:"بله...جدی جدی..."
مادرم لبخند زیبایی زد و پدرم نگاه کرد....حق داشت باور نکند....
به پدر جون و مادرجون سلام کردم و کنار تخت مادرم نشستم و دستش را گرفتم:"دلم برات
تنگ شده بود مامانی..."
دستم را بالا برد و بوسید:"قربون اون دلت دختر قشنگم..."
لبخند زدم و سرم را پایین انداختم و مشغول نوازش دستش شدم که یک دفعه
پرسید:"امیرحسین کجاست؟؟"
قلبم درد گرفت....
فقط امیرحسین برایشان مهم بود....
انگار نه انگار که من هم دخترشان هستم....
امیرحسین نیامده شده بود عزیز دل پدر و مادرم....اگر می آمد چه می شد؟
حتما باید وسایلم را جمع کنم و بروم....
فکرش را هم نمی کردم تا این حد فراموش شده باشم....
حتی نپرسید تا الان کجا بودی؟؟نپرسید که حالت چطور است؟نپرسید چرا دیر آمدی
دیدنم....فقط گفت امیرحسین کجاست....
دستش را رها کردم و از روی تخت بلند شدم و سمت لیلا رفتم و با بغض بزرگی که در گلویم بود
گفتم:"نمیدونم مامان..."
دست لیلا را گرفتم و همراه خودم بیرون کشیدم....


روی صندلی ها نشستیم و سرم را روی شانه ی لیلا گذاشتم و لحن گرفته ای گفتم:"دیدی چی

romangram.com | @romangram_com