#پادشاه_من_پارت_448
نگاهی به س رُم کردم و بی توجه به لیلا که پشت سر هم حرف میزد ،س رُم را بیرون کشیدم و از
تخت پایین رفتم و با عجله بیرون رفتم.....
ریتم نفس هایم تند شده بود و لبخند از روی لبم کنار نمی رفت.....
مادرم بهوش آمده بود.....
هنوز داشتم راه میرفتم که لیلا دستم را گرفت:"کجا میری با عجله؟وایسا..."
ایستادم و نگاهش کردم:"چیه؟؟؟"
چشم هایش را ریز کرد و با اخمی ساختگی و بعد از اشاره به اتاقی گفت:"خاله اینجاست پاییز
خانوم....."
لبم را به دندان گرفتم تا جیغ نزنم....میخواستم مادرم را ببینم....اینبار و بعد از یه روز با چشم
های باز....
یواش یواش سمت اتاق رفتم....در باز بود و صدا ها زیاد بود....
نفسم را با فوت بیرون دادم و یک قدم درون اتاق گذاشتم که همه سمتم برگشتند و نگاهم در
چشمان قشنگ و پر فروغ مادرم گره خورد....
لبخند عمیقی زدم و سمتش دویدم....
آغوشش را برایم باز کرد و من با شوق در آغوش گرم او غرق شدم....
آه که چقدر دلم برایش تنگ شده بود....خدایا شرکت که بهوش آمد....
دستی بر سرم کشید و بوسه ای رو گونه ام کشید و در گوشم زمزمه کرد:"بابات جدی جدی راه
میره؟؟؟"
خندیدم و از او جدا شدم....
romangram.com | @romangram_com