#پادشاه_من_پارت_447

حال آشفته ی امیرحسین و صدای بوق ممتد خواب نبود....
اشک در چشمانم حلقه زد و ملتمس به لیلا نگاه کردم:"مامانم؟؟؟؟؟"
لیلا لبخند زد....
لبخندی که نه نشانه ای از خبر بد بود و نه غمی پشتش بود....
اما من دیگر نه به دنیا و نه به انسان هایش اعتماد نداشتم....
شاید میخواهد گمراهم کند...
شاید هم میخواهد خبر بد را یواش یواش به من برساند....
قطره اشکی از چشمم چکید و خواهش مندانه به لیلا نگاه کردم و دستش را گرفتم:"چی شده
لیلا؟؟؟توروخدا حرف بزن....مامانم حالش خوبه؟؟؟"
دستم را فشرد و با اطمینان کامل گفت:"باید مژدگونی بدی رفیق....خاله مریم بهوش اومده...."
این امکان نداشت....
پس آن خط صاف دستگاه و آن صدای بوق ممتد چه بود؟؟؟
نفس عمیقی کشیدم و با چشم های اشکی ام نگاهش کردم:"بگو به جون پاییز...."
خندید و خم شد و گونه ام را بوسید:"به جون پاییز...."
حرفش را زد و از روی تخت بلند شد....
نگاهی به س رُم در دستم کرد و گفت:"تموم شده....صبر کن برم خبرش کنم بیاد بیرون بیاره...."
آنقدر شوق دیدن مادرم را داشتم که تحمل نداشتم صبر کنم....
مادرم بهوش آمده....بعد از سه روز چشم هایش را باز کرده....


قلبم از خوشحالی چنان محکم به سینه ام کوبیده میشد که احساس میکردم الان بیرون میپرد....

romangram.com | @romangram_com