#پادشاه_من_پارت_446

شانه ای بالا انداختم:"نمیدونم....اگه میخوای بری برو..."
لبخندی زد سرش را نزدیک گوشم آورد:"مرسی که انقدر خوبی پاییزم..."
لبخندی زدم و دستش را رها کردم تا برود....
انگار که تردید داشته باشد یواش یواش قدم برمی داشت ...آهی کشیدم و سمت آن دیوار شیشه
ای رفتم....امیرحسین کنار تخت مادرم ایستاد....
کمی نگاهش کردم و بعد شروع کرد به حرف زدن....کاش میشد و می شنیدم چه می گوید...از
همین فاصله هم اشک هایش را می دیدم....
حتما دارد درد و دل میکند....
خم شد...خم خم....سرش را روی سینه ی مادرم گذاشت....
چشم هایم را بستم....دلم دیدن این تصاویر را نمی خواست....نباید میدیدم...این لحظه برایم مرگ
آور بود....نمیدانم چقدر گذشت که در باز شد و امیرحسین با عجله از اتاق بیرون آمد....
سمتش که رفتم عقب عقب رفت و با گریه گفت:"پاییز....ما.....مادرت....پا.....پاییز..."
در لای در به تخت مادرم نگاه کردم....صدای عجیبی در اتاق پیچیده بود....
با وحشت وارد اتاق شدم که صدای بوق ممتد قلبم را متوقف کرد و دیگر متوجه هیچ چیز
نشدم....
حس این که کسی دارد با دست های سردی نوازشم میکند از جا پریدم....
با وحشت به اطرافم نگاه کردم....
درون اتاقی از بیمارستان بودم....
پس خواب نبود....



romangram.com | @romangram_com