#پادشاه_من_پارت_445


او را از خودم جدا کردم....
نگاهی به سیاه چشمانش که از اشک زیاد سرخ شده بودند انداختم گفتم:"آرامش من زمانی
بدست میاد که مادرم چشم هاشو باز کنه..."
دست هایش از روی شانه هایم افتادند....
غم دوباره بر چهره اش نشست و چشمانش باز پر از اشک شد...
پشتش را به من کرد و به سختی به جلو قدم برداشت....
انگار واقعا میخواست مادرم را ببیند...
کشان کشان خودم را دنبالش میکشیدم....
تنم دیگر تحمل این همه ضربه را نداشت...
پدرم را که دید ایستاد....
سریع خودم را به او رساندم و گفتم:"میخوای مامانمو ببینی؟؟؟"
نگاهی به من انداخت و سریع نگاهش را گرفت و چشم دوخت به پدرم....
پدرم خواب بود....شاید هم بیدار،اما چشم هایش را بسته بود....
یک قدم جلو رفتم که مچ دستم را گرفت....
سمتش برگشتم و با مهربانی گفتم:"جان دلم؟؟؟"
با صدای آرامی گفت:"بیدارش نکن...نمیخوام منو ببینه..."
درکش میکردم....حق داشت...
پس حرف نزدم و سرجایم ایستادم که گفت:"میشه برو تو اتاقش؟؟؟"



romangram.com | @romangram_com