#پادشاه_من_پارت_444
دیگر نه حوصله توضیح دادن دارم و نه دیگر حوصله اش را....برای چه اینگونه نگاهمان
میکردند؟؟؟؟
مگر ما غیر از آدمیزاد بودیم؟؟؟
مگر غیر از آن آدم های داغون و بدبخت و شکست خورده بودیم؟؟؟؟
بی توجه به مَردُم کنارش ایستادم و دستش را گرفتم:"آروم باش امیرحسین...."
با چشم های خیس نگاهم کرد و ملتمس گفت:"تو آرومم کن...."
پوزخندی زدم و سرم را پایین انداختم که قطره اشکی از چشمم چکید....
نفس عمیقی کشیدم:"پس کی من رو آروم کنه؟؟؟"
دستش را زیر چانه ام گذاشت و سرم را بالا آورد....
انگار انتظار این حرفم را نداشت...
دستش دور صورتم قاب شد....آرام آرام نزدیکم شد و یک دفعه مرا در آغوش کشید و بی معطلی
و تند تند بر سرم بوسه میزد و تند تند نفس میکشید....
حرکاتش عادی بود یا نبود مهم نبود این لحظه،در آغوشش و بوسه های پی در پی اش مرا به
عرش کشید....
دروغ است اگر بگویم آرام نشدم....
من به همین نیاز داشتم....
من محتاج آغوش امیرحسین بودم،همین....
نفس عمیقی کشید و زمزمه وار در گوشم گفت:"تو تنها افتخار زندگیمی پاییز....پاییز من نباید
تنها باشه چون منو داره....تو آرومی چون خوب بلدی منو آروم کنی...."
romangram.com | @romangram_com