#پادشاه_من_پارت_443
چرا کسی نیست که با حرف زدنش قلب متلاطمم را آرام کند؟؟؟
چرا من برای همه سنگ صبورم و کسی سنگ صبور من نیست؟؟؟؟
چرا امیرحسین قبول کرد که مادر من مادرش است؟؟؟
چرا قبول کرد؟؟
آب دهانم را قورت دادم و با چشم هایی که احساس میکردم از کاسه اش بیرون زده نگاهش
کردم....
ذره ذره داشت آب میشد....
داشت میان اشک و ناله هایش جان میداد و من کاری نمی کردم.....
یعنی دیگر توان آرام کردنش را نداشتم....
سرم را پایین انداختم و به سکوتم ادامه دادم...
هرچه بیشتر سکوت کنم بهتر است....
در این دنیای بی رحم و در این تنهایی تاریک سکوت بهترین کار است....
من در لاک خود راحت ترم....
آنجا میشود آرام و بی دغدغه زندگی کرد....
دستم را فشرد و مثل برق گرفته ها از جا پرید....
دستش را به دیوار زد و با بهت و اشک سر تکان داد:"نه....اون مادر من نیست....اون نا مهربون
نمیتونه مادر من باشه....نه.....اون مادر من نیست پاییز...."
به سختی از روی زمین بلند شدم و سمتش رفتم.....
همه با تعجب به من و امیرحسین نگاه میکردند....
romangram.com | @romangram_com