#پادشاه_من_پارت_442


سرش را بالا آورد و نگاهم کرد....
نگاهی پر از غم....غمی که تمام جانم را به آتش کشید...
اشک هایش از چشم هایش سرازیر شدند....
دستش را مشت کرد و به سینه اش کوبید:"دارم آتش میگیرم پاییز....قلبم داره منفجر
میشه....حالم داره از این دنیای لعنتی بهم میخوره....من مادر....."
ادامه نداد و بی صدا اشک ریخت و با دستش به سینه اش می کوبید....
سمتش که رفتم انکار زانوهایش سست شدند و روی زمین زانو زد.....
بغض منم سنگین بود....غم من هم بزرگ بود....اما حاضر بودم تمام دنیایم را بدهم ولی شکسته
شدن امیرحسین را نبینم....
امیرحسینم از این درد و داغ دیوانه شده بود....
کنارش زانو زد و دستش را گرفتم که میان هق هقش فریاد زد:"من مادرمو به این روز
انداختم....مممممن پاییز....من...."
باورم نمی شد....
امیرحسین گفت مادرم....
به مادر من گفت مادرم....
پس قبول کرد....پذیرفت این حقیقت تلخ را....
پس چرا من نمیتوانم قبول کنم؟
چرا این حقیقت تلخ را نمیتوانم بپذیرم؟؟؟؟
چرا کسی نیست که صادقانه دست هایم را بگیرد و بفشارد و آرامم کند؟؟؟


romangram.com | @romangram_com