#پادشاه_من_پارت_441
چانه اش از بغض لرزید و با صدایی گرفته،آهسته گفت:"میخوام مادرتو ببینم....برو کنار پاییز..."
دست هایش را محکم گرفتم و با لحنی ملتمس گفتم:"نه امیرحسین....بیخیال شو...."
سرش را تکان داد:"باید ببینمش..."
بدون اینکه دستم را پس بزند یا رها کند حرکت کرد و مرا دنبال خودش کشاند....
تا خواست در را باز کند گفتم:"دستمو ول کن امیرحسین....حداقل جلوی اقوامت....."
انگار که نشنید....شاید هم خودش را نشنیدن زد و در را باز کرد و با عجله بیرون رفت....
پدرش متعجب به من و امیرحسین نگاه کرد و با تعجب پرسید:"چی شده امیرحسین؟؟؟"
امیرحسین پوزخندی زد و چیزی نگفت و دست مرا کشید و رفت....
آنقدر تند میرفت که به سختی خودم را کنترل کرده بودم که روی زمین پرت نشوم....
عجیب بود،کسی دنبالمان نمی آمد....
حتی پدرش....
تا خواستم وارد راهرویی که اتاق مادرم بود شویم ایستاد....
دستم را رها کرد و به دیوار تکیه کرد...
تند تند نفس میکشید و دستش را روی قلبش گذاشت....قلب تازه پیوند شده اش.....
عرق روی پیشانی ام را پاک کردم و نزدیکش شدم که بلند گفت:"به من دست نزن..."
با وحشت دست هایم را عقب کشیدم و نگاهش کردم....
رنگ به رو نداشت و صورتش از عرق خیس شده بود....
نفس عمیقی کشیدم و نگاهش کردم:"چرا اینجوری شدی امیرحسین؟؟؟"
romangram.com | @romangram_com