#پادشاه_من_پارت_440
سمتش برگشتم و من هم کمی صدایم را بالا بردم:"برای تو نباید مهم باشه....اصلا به تو چه ربطی
داره؟؟"
چشم هایش سرخ شده بودند....
به سختی خودش را بالا کشید و نشست....
با عصبانیت انگشت دستش را روی سینه اش کوبید و داد زد:"من زدم به مادرت....من باعث شدم
که اینطوری بشه....چه ربطی به من داره؟؟من مقصرم....من...."
بغض گلویم را گرفت....
سرم را پایین انداختم... او نباید میدانست....من بخاطر وضعیت قلبش نگفتم...
اصلا برای چه باید می گفتم؟؟؟
مگر برایش فرقی هم میکرد که با ماشینش به چه کسی زده....
صدای تکان خوردن تخت باعث شد سرم را بالا بیاورم....
امیرحسین داشت از تخت پایین می آمد...
سریع سمتش رفتم و دست هایش را گرفتم:"داری چیکار میکنی؟؟"
با اخم و چشم های سرخش نگاهم کرد و با قدرت دست هایم را کنار زد....
بی حرف مشغول در آوردن س رُم از دستش شد....
قطعا به سرش زده بود....
دستش را گرفتم:"نکن امیرحسین...برای چی س رُم رو بیرون میاری؟"
دستم را دوباره پس زد و سریع س رُم را از دستش بیرون کشید و از تخت پایین آمد.....
جلویش ایستادم:"میخوای چیکار کنی؟؟؟"
romangram.com | @romangram_com