#پادشاه_من_پارت_439

صاف روی تخت خوابیده بود و چشم هایش را بسته بود....


کنار تختش ایستادم و منتظر شدم که او حرفی بزند....یا اصلا مثل قبل متوجه میشود که من
هستم....
منتظر چشم به صورت آرام و معصومش انداختم که گفت:"چرا بهم نگفتی مادرت حالش وخیمه و
هنوز بهوش نیومده؟؟؟"
چشم هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم....
لزومی نداشت بداند...
نباید جوابش را میدادم....
نمیخواستم خودش را مقصر بداند هرچند مقصر بود....
مسبب این حال مادرم او بود....
اما نباید کاری میکردم....
باید سکوت میکردم....
انگار که لال شده باشم....
سکوتم را که دید چشم هایش را باز کرد....
از این که بالای سرش ایستاده ام حرفی نزدم انگار ناراحت شده بود....
نفسش را با فوت بیرون داد و گفت:"چرا نگفتی پاییز؟؟؟"
رو برگرداندم و چشم دوختم به دیوار سفید مقابلم و آهسته گفتم:"چون مهم نبود...."
چهره اش را ندیدم اما معلوم بود که حسابی عصبانی است....
صدایش را بلند کرد:"ولی برای من مهم بود..."

romangram.com | @romangram_com