#پادشاه_من_پارت_436



صورت همیشه مهربان و مظلومش...
لبخندی به رویم زد:"بریم بیرون حرف بزنیم؟؟؟"
تنها سر تکان دادم....
قادر به حرف زدن نبودم در مقابلش....
دست در دست او از اتاق بیرون رفتم....
روی صندلی ها نشستیم و دستم را محکم گرفت و با لحن مهربانی و اینبار بدون هیچ بغض و
اشکی گفت:"دختر من از چی دلش گرفته؟؟؟از پدرش؟؟؟"
شرمنده سرم را پایین انداختم....
نه....از پدرم دلگیر نبودم....
از دنیا و دست سرنوشت دلم خون بود...
حق من از این دنیای کوچک این شکست بزرگ نبود....
بغض چانه ام را لرزاند....
صدایم آنقدر گرفته بود که به زحمت میتوانستم حرف بزنم...اما اینبار پدرم خواسته بود باهام
حرف بزنیم و شروع کردم:"وقتی پدر به این خوبی دارم برای چی ازش دلگیر باشم؟؟؟من دلم از
دنیا گرفته بابایی...از کاری که با دلم کرده....کاری که فکرش رو هم نمی کردم....حالم خیلی بده
بابایی....دارم از درد شکست قلبم میمیرم...."
دستم را با انگشتش نوازش کرد:"کار های دنیا همیشه اینجوری پیش نمیره که ما
منتظرشیم....پس باید قوی باشیم و نزاریم با هر اتفاق قلبون آسیب ببینه...."
سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم....

romangram.com | @romangram_com