#پادشاه_من_پارت_435
هر آن ممکن بود از گریه و اشک های بی امن منفجر شوم....
اما نمی شد کنار پدرم نروم و دستش را ببوسم و بگویم اگر تو قاتل هم باشی بازم دیوانه وار
دوستت دارم....
شاید برای بعضی این رویا باشد و یک قصه اما برای منی که عاشق پدرم هستم این یک واقعیت
است....واقعیتی شیرین....
چندبار نفس عمیق کشیدم و بغضم را فرو فرستادم و جلو رفتم.....
پدرم دست مریمش را گرفته بود و سرش را روی سینه اش گذاشته بود و آرام و بی صدا اشک می
ریخت ....
بغضم شکست....
قلبم هزار تکه شد و آتش گرفت....
پدرم با چشم های خیس نگاهم کرد.....
به زور میان اشک های سرد و بی امانم لب زدم:"بابایی..."
چشم هایم را بستم و در آغوشش پریدم....
چند وقتی میشد طعم آغوش گرم پدرم را نچشیده بودم و چقدر نیاز داشتم به آغوش این مرد
عاشق....
اگر نبود قطعا فقیر ترین فرد جهان بودم....
دستش را روی سرم کشید و با صدای پر از بغضش گفت:"آروم باش قربونت برم...هیییس....گریه
نکن پاییزم...بیا بریم بیرون...."
مرا از خودش جدا کرد....
طب زدم به قلب صورتش....
romangram.com | @romangram_com