#پادشاه_من_پارت_434

شاید برای پدرم راه باز بود و توانسته وارد شود...
نگاهی به اطرافم کردم و با احتیاط وارد اتاق شدم....
صدایش را که شنیدم دیگر قدم بر نداشتم....
صدایی که غم درونش موج میزد و همراه با گریه بود:"مریم خانومم....میدونی چقدر
دلتنگتم؟؟نمیخوای باز کنی اون چشم های قشنگتو؟؟؟ خانومی دلم واسه زمزمه های عاشقانت
تنگ شده ها....نمیخوای بیدار شی؟؟؟عزیزکم کلی دلتنگ نفس کشیدنت کنار گوشمم....نمیخوای
بلند شی؟؟؟پاشو مریمم....پاشو ببین بدون تو دارم میمیرم....پاشو ببین که بدون تو نمیتونم نفس
بکشم....پاشو ببین دخترم،پاییزم ازم متنفر شده....پاشو ببین که دیگه تحویلم نمی گیره...پاشو
که هیچ وقت تا این اندازه تنها نبودم....بیدار شو مریمم..."
بغض گلویم را محاصره کرد....
پدرم تنها نبود....
من را داشت....
چطور فکر کرده که از او متنفر شده ام....
من چگونه میتوانم از پدرم،سایه ی سرم،تکیه گاهم متنفر شده باشه؟
امکان نداشت....
من او را بیشتر از جانم دوست دارم...حتی بیشتر از مادرم....و حتی بیشتر از امیرحسین....
زندگی من نوازش های پدرم است و بوسه هایی که بر سرم مینشاند....
چطور میشود متنفر شوم از این کوه قدرتم؟؟؟
چطور میتوانم از پدری که با او دنیا را می سازم متنفر باشم...
دستم را جلوی دهانم گذاشتم و صدای تند تند نفس هایم را خفه کردم....


romangram.com | @romangram_com