#پادشاه_من_پارت_433
همیشه جذاب بود اما نمیدانم چرا این روپوش سفید زیادی جذابش کرده بود.....
خواست حرفی بزند که مانع شدم و سریع و هول گفتم:"چقدر این لباس بهتون میاد..."
متعجب نگاهم کرد و روپوش سفیدش را در دست گرفت:"این؟؟؟؟"
با خجالت خندیدم.....خنده ای که بعد از سه روز از اتفاق افتاد...
باور کردنی نبود....پویان کاشف مرا به خنده وا داشت....
سری تکان دادم و سریع حالت خشک و جدی ام را گرفتم و جدی گفتم:"بله..خیلی برازنده
است"
نگاهم کرد و با تعجب جالبی لبخند زد:"خیلی ممنون..."
سری تکان دادم.... اصلا چه دلیلی داشت من از او تعریف کنم؟؟؟ نفس عمیقی کشیدم و سر را
پایین انداختم:"ببخشید آقای کاشف....من باید برم...."
تنها لبخند زد و خداحافظی کرد و وارد اتاق امیرحسین شد.....
من هم سریع حرکت کردم....نمیدانم چرا جرأت روبه رو شدن با پدر امیرحسین را نداشتم....
از نبودش سوءاستفاده کردم و رفتم.....
برای پدرم غذا گرفتم و وارد راهروی بیمارستان شدم.....
جای همیشگی من و پدرم.....
اما پدرم نبود....
دلهره گرفتم و با ترس جلو رفتم....
غذا و کیف را روی صندلی گذاشتم و نزدیک اتاق مادرم شدم....
اتاقی که ورود به آن ممنوع بود...
romangram.com | @romangram_com