#پادشاه_من_پارت_432
نگاهش کردم.....
آه خدا.....چقدر دوستش داشتم.....
مهم نبود گفت برو....گفت نمان....
این حرف هارا قطعا از روی عصبانیت زده بود....
مگر میتوانست من را از خود براند؟؟
چشم های بازش را بست و محکم روی هم فشرد و لب زد:"برو...."
لبخندی زدم،مهربانترینم از من رنجیده بود....
خم شدم و در گوشش زمزمه کردم:"میرم....اما قبلش...."
حالتش تغییر نکرد....شاید منتظر کار زیبایی از طرف من بود....
شالم را با دست گرفتم و بیشتر خم شدم و گونه اش را محکم بوسیدم و سریع از او فاصله
گرفتم:"معذرت میخوام اگه حرفی زدم و تورو ناراحت کردم....خداحافظ..."
منتظر جوابش نشدم و سریع از اتاق بیرون رفتم.....
پویان را دیدم....اینبار با لباس سفید پزشکی....
چقدر برازنده اش بود....
چه می درخشید....
لبخند زیبایی زد و نزدیکم شد:"سلام...."
متقابلا و به احترامش لبخندی روی لبم نشاندم:"سلام آقای کاشف...."
نتوانستم جذابیتش را در آن لباس انکار کنم.....
romangram.com | @romangram_com