#پادشاه_من_پارت_431
سرم را پایین انداختم و گفتم:"شرمنده امیرحسین....قصدم واقعا ناراحت کردنت نیست....پدرم
تنهاست باید برم پیشش...."
نگاه سنگینش را روی خودم حس میکردم....
شاید میخواست حالت چهره ام دقیق در خاطرش بماند....
شاید هم به چیزی شک کرده بود.....
شاید هم میخواست حرفی بزند و مرا از این حالت بیرون بیاورد....
اما من دیگر خوب شدنی نبودم....
من شکست خورده،من نابود شده،منی که قلبم هزار تکه شده است دیگر آدم سابق نمی شوم...
قبلا فکرش هم برایم سخت بود و الان برایم اتفاق افتاده است و نمرده ام عجیب است.....
آهی کشید که باعث شد سرم را بالا بیاورم....
دوباره روی تخت دراز کشیده بود و پشتش را به در کرده بود....
کاش میشد از این بشر دوست داشتنی گذشت....
کاش میشد دوستش نداشت....
کاش محرمش نبودم....
یک قدم جلو رفتم که گفت:"نمون پاییز.....برو....اینجا کسی بهت احتیاج نداره....حتی به مهربونی
هات بعد از زخم زدنت....برو پاییز....بزار تنها باشمو کنار بیام با این اتفاق...."
مگر میشد جلوی پاهایم را بگیرم....
ناخودآگاه سمتش رفتم....
دقیق بالای سرش.....
romangram.com | @romangram_com