#پادشاه_من_پارت_430


دستم را روی دستش گذاشتم و پایینش آوردم:"نه امیرحسین.....نمیتونم باور کنم....تو عکس
نداشتی درست...زن عموت که تو رو دیده بوده....چطور عکسی کودکی تورو نشناخت؟؟؟"
شرمنده سرش را پایین انداخت:"نمیدونم چطور بهت ثابت کنم پاییز.....چطور تورو متقاعد کنم
که من تا چندسال پیش اصلا نمیدونستم عمو دارم...تو چطور من شک داری پاییز؟؟؟؟تو دوساله
منو میشناسی که...."
نگاهش کردم.....
چشمانش داشتند اصرار میکردند که باور کنم....التماس میکردند که باور کنم حرف عشقم را......
سرفه ای کردم و از جایم برخاستم....
سمت کیفم رفتم و روی دوشم انداختم:"سعی کن به پدرت بگی که از همه چیز خبر
داری.....رفتار های سردت داره عذابش میده....گناه داره...."
ملتمس نگاهم کرد:"زود نیست برا رفتن؟؟؟"
دلم سوخت....
کاش میتوانستم همه عمر کنارش بمانم و امان از این که سرنوشتمان طور دیگری رقم خورد....
سرم را پایین انداختم:"باید برم امیرحسین....."
سرش را پایین انداخت:"میای هوایی میکنی و میری....میای داغ میزاری رو دلم و
میری.....انصافت کجا رفته پاییز؟؟؟حالا که بهت نیاز دارم میری و منو با درد های تلخم تنها
میزاری؟؟؟"
خجالت کشیدم....
از رفتار سرد و زشتی که با او داشتم....


romangram.com | @romangram_com