#پادشاه_من_پارت_437

نگاهی به چشمانش انداختم....


چشمانش با چشم های امیرحسین فرقی نمی کرد.....
شباهت عجیبی داشتند این دو چشم های سیاه با چشم های امیرحسین من....
آب دهانم را قورت دادم و گفتم:"چشمات شبیه چشمای امیرحسین ...."
چشم هایش را بست و آه عمیقی کشید و بعد از باز کردن چشم هایش نگاهم کرد و ملتمس
گفت:"الانم نمیخوای بگی کجاست؟؟؟حالش خوبه؟؟؟"
لبخند ساختگی زدم:"نمیدونم کجاست اما میدونم که حالش خوبه...نگرانش نباش..."
کمی خودش را به من نزدیک کرد و گفت:"سرتو بزار رو شونه ام پاییز...گریه کن....تا تخلیه بشی
از این همه حس بد...گریه کن تا بتونی بخندی..."
اشک هایم تمامی نداشتند....
مثل کودکی در آغوشش زار میزدم و او مدام نوازشم می کرد....
بوسه بر سر و پیشانی ام می نشاند و مرا به آرامش دعوت میکرد....
اما خبر نداشت که من زمانی آرامش مطلق را پیدا میکنم که مادرم بیدار شود از آن خواب طولانی
لعنتی....
راست میگفت،سبک شده بودم....
قلبم کمی آرام شد و تا حدودی مثل قبل می تپید....
اما آرامش کامل زمان بیداری مریم بانو بود....
صدای آشنایی باعث شد چشمانم را باز کنم....
تار میدیدم اما شناختمش....

romangram.com | @romangram_com