#پادشاه_من_پارت_428

بحث دروغ شد.....باید میپرسیدم و از او حقیقت را طلب میکردم......
نگاهی به چشمان سیاه قشنگش انداختم:"من هیچ وقت به تو دروغ نمیگم.....اما احساس میکنم
که تو دروغ گفتی....اینطور نیست؟؟؟"
متعجب نگاهم کرد و خواست بنشیند....
سریع سمتش رفتم و کمکش کردم تا بنشیند....
سکوت کردم و منتظر نگاهش کردم که با تعجب گفت:"من؟؟؟من هیچ وقت به تو دروغ
نگفتم....حتی چیزی رو ازت مخفی هم نکردم..."
ریتم نفس هایم تند شده بود....دلیلش را واقعا نمی فهمیدم .....
چند نفس عمیق کشیدم....
نمی دانستم وقت مناسبی است برای باز کردن این مسئله یا نه اما حس کنجکاوی که نه حس
عصبی ام وادارم میکرد این سوال را در همین دقیقه و در همین شرایط امیرحسین بپرسم.....
نگاهم را از چشمانش گرفتم و با صدایی گرفته گفتم:"چطور عکس کودکیت رو نشناختی
امیرحسین؟؟؟؟چرا منو بازی دادی؟؟؟؟ چرا با احساساتم بازی کردی؟؟؟؟میخواستی از طریق من
انتقام بگیری از پدر و مادرم؟؟؟؟اما چرا منو نشونه گرفتی؟؟؟؟چرا امیرحسین؟؟؟؟چرااااااااااااااااا؟"
امیرحسین با چشم های گرد شده اش نگاهم میکرد.....
انگار حرفی نداشت که بزند....
محکم پلک میزد و مدام قلبش را ماساژ میداد.....
قلبم لرزید....نکند کاری کردم که باز قلبش درد بگیرد؟؟؟؟
به روی خودم نیاوردم و با همان چشم های سرخ و اشکی ام نگاهش کردم که بعد از نفس عمیقی
گفت:"به جون خودت که برام از همه دنیا عزیزترینی من تا حالا اون عکسو ندیده بودم.....پاییز


romangram.com | @romangram_com