#پادشاه_من_پارت_427
آب دهانش را قورت داد:"چیزی شده پاییز؟؟؟واسه مریم خانوم اتفاقی افتاده؟؟؟"
قلبم آتش گرفت....
تکه تکه شد....
مریم خانم.....خبر نداری که مریم خانم پدرم سه روز است که بیهوش است و چشم باز نکرده....
دستم را از دستش بیرون کشیدم و سمت پنجره اتاقش رفتم....
خیره شدم به شهر شلوغ مقابلم....
امیرحسین که انگار از حرکات و سکوت من کلافه شده بود گفت:"حرف میزنی یا نه؟؟؟"
آه کشیدم.....
اشک هایم را پاک کردم و گفتم:"نه چیزی نشده.....تو نگران نباش....مادرم حالش خوبه...."
حالاتش را ندیدم اما حس کردم که پوزخند زده است.....
بعد از مکثی طولانی گفت:"میشه خواهش کنم دروغ نگی بهم؟؟؟"
دروغ.....
چرا دروغ میگفتم؟؟؟
مادرم حالش خوب است فقط به یک خواب کوتاه مدت شاید طولانی رفته است....
خوابش همیشگی نیست....او بیدار میشود....به عش ق پدرم ،به جان پاییزش....شاید هم به عشق و
جان پویانش....
سمتش برگشتم.....
وقتش بود سوالی که سه روز است در ذهنم مرور میشود را بپرسم....
romangram.com | @romangram_com