#پادشاه_من_پارت_426
کاش میشد همان لحظه برایش میمیردم نا اینهمه زجر کشیدنش را نمیدیدم....
آب دهانم را و
فرو فرستادم و مانع درست شدن بغض بزرگی در گلویم شدم....نمیخواستم بغضم را در حرف زدنم
ببیند...
دستم را تکانی داد:"چی شدی؟؟؟اومدی اینجا که فقط سکوت کنی؟؟؟حرف بزن که دلم واسه
حرف زدنت تنگ شده....چرا تو این سه روز نیومدی؟؟؟؟"
یاد وضعیت مادرم افتادم.....
آخ مادرم.....
دلم برای خندیدنش....ناز کردنش....حرف زدنش....برای همه چیزش تنگ شده بود....
اشک هایم را چگونه مهار میکردم؟؟؟
مادرم سه روز است که چشم بسته و میان دستگاه های خوابیده است....بی جان بی جان.....
چطور اشک نریزم؟؟ چطور زار نزنم برای مادرم که سه روز است چشم های پر فروغش را ندیده
ام....
آخ .....مادرم......دلم برای بودنت کنارم تنگ شده است.....کاش زود بیدار شوی.....من به درک....به
شوق دیدن پسرت بیدار شو....
فشار محکم دستش به دستم مرا از فکر بیرون آورد....
بی آن که بخواهم مقابل امیرحسین اشک بریزم،اشک ریخته بودم....
نگاه خیس و اشکی ام را به او انداختم.....
غم و اندوه در چهره اش فریاد میزد از حال درونش....
romangram.com | @romangram_com