#پادشاه_من_پارت_417
".....
باز سکوت کرد....
شاید خجالت میکشید جلوی پسر عمویش به زبان بیاورد....حق هم داشت....
پسر عمویش هنوز از هیچ چیز خبر نداشت.....مطمئن بودم که پدرش هم خبر ندارد که
امیرحسین و من همه چیز را فهمیده ایم....
کاش همه چیز خواب بود.....
کاش وقتی چشم هایم را می بستم و بعد باز میکردم می دیدم درون اتاقم هستم و روی تخت و
دور از هیاهوی عشق....
کاش بیدار میشدم و می دیدم نه عاشق شده ام و نه برادرم پیدا شده است....
تنها درد من عاشقی ام است....
سخت است عاشق برادرت شوی و ندانی.....
هیاهوی عشق چنان زمان را بند آورده که حتی خواب را هم برایم حرام کرده بود.....
شاید از خواب هم میترسیدم...
میترسیدم بخوابم و بعد ببینم نه مادرم هست و نه برادری که عاشقش هستم....
شاید بعد از بیدار شدنم اتفاق های ناگوار دیگری می افتاد.....
باید در حال زندگی کنم.....نه در رویای آینده باشم و نه در فکر گذشته.....
حال از همه چیز مهمتر است.....
سلامتی امیرحسین مهمترین است و بیدار شدن مادرم از آن بیهوشی ....
نگاهی به امیرحسین انداختم.....
romangram.com | @romangram_com