#پادشاه_من_پارت_418
باز اشک ریخته بود.....
باز ج گرم سوخت....
قلبم آتش گرفت از قطره قطره ی اشکش....
دستش را گرفتم:"تو میتونی ببخشی امیرحسین...."
چشم های خیس و سرخش را باز کرد و بعد از چندبار پلک زدن نگاهم کرد:"دعا کن بعد از این از
تو فکر تو درام.."
بغض بزرگی در گلویم نشست....
راه نفسم را بست.....
احساس خفگی میکردم....
چه کسی برای من دعا کند؟؟؟
هوا کم شد انگار....
به سرفه افتادم....
دلم نمی خواست این لحظات قبل عمل تنهایش بگذارم اما نشد.....
دلم نمی خواست جلوی او گریه کنم.....
نگاهی به امیرحسین انداختم و سری تکان دادم و سریع از اتاق بیرون دویدم.....
به دیوار تکیه کردم و به زمین سرد سُر خوردم....
هق عمق بلند شد....
تازه بغضم شکست....
تازه فهمیدم چه غم بزرگی در سینه ام هست....
romangram.com | @romangram_com