#پادشاه_من_پارت_416
چشم هایم را بستم و سر کج کردم و سرش را بوسیدم که در باز شد....
با ترس از امیرحسین جدا شدم....
پویان بود.....
نگاه خیره و عمیقی به من انداخت....
نگاهی که رنگ عجیبی داشت.....
شاید هم من اینگونه حس میکردم.....
چشمان آبی اش رنگ غم گرفت و سرش را پایین کرد و سرفه ای کرد:"ببخشید انگار بد موقع
مزاحم شدم اما مجبور بودم....پرستارا میخوان امیرحسین رو برای عمل آماده کنن....قلب
رسیده....باید زودتر کارشون رو شروع کنن..."
لبخندی به روی امیرحسین زدم و دستم را از دور گردنش برداشتم و گفتم:"برات دعا میکنم
عزیزم.....با امید دوباره دیدن من برو....شاید بگی خیلی پررو ام اما من میگم خیلی عاشقتم و باید
بخاطر عشقمون خوب بشی...."
از تخت پایین آمدم....
امیرحسین نگاه مظلوم و پر از اشکی به من انداخت و زیر لب گفت:"دعا نکن پاییزم...."
سکوت کرد و روی تخت دراز کشید و چشم هایش را بست.....
نگاهی به پویان انداختم....
او هم ناراحت بود....از چه و برای چه را نمیدانستم....اما ناراحتی در چشمانش و صورت گرفته اش
کاملا مشخص بود....
تا خواستم لب باز کنم امیرحسین گفت:"دعا کن بتونم کسایی این چیز هارو ازم مخفی کردن و
romangram.com | @romangram_com