#پادشاه_من_پارت_415

قلبم تیر کشید و انگار آب جوش روی آن قلب شکسته ریختند......
چشم هایم را بستم و زمزمه کردم:"نه امیرحسین.....تو دیگه نباید این قلب بیمارو دوست داشته
باشی.....نباید قلبتو سند بزنی به نام من.....من و تو دیگه مال هم نمیشیم.....سرنوشتمون این بود
امیرحسین.....این بوده که به عنوان خواهر و برادر کنار هم زندگی کنیم نه به عنوان عاشق و
معشوق......"
امیرحسین هق هق میکرد و من آرام آرام اشک می ریختم ......
به راستی که امیرحسین داشت از داغ این درد جان میداد.....
میان هق هقش سر تکان و داد و گفت:"آخ که چقدر سرنوشتمون تاریکه...."
دستش را رها کردم و به صورتش نگاه کردم....
چقدر تکیده شده بود....
امروز آنقدر زجر کشیده بود که به اندازه یک سال پیر شده بود....
دست های سرد و لرزانم را بالای بردم و قاب صورتش کردم و سرم را تکان دادم و جلو
بردم:"تاریک یا روشن .....باید به سازش برقصیم....تو انقدر خودتو ناراحت نکن عزیزم....مراقب
قلبت باش..." دستش را روی دستم گذاشت و محکم فشرد و یک دفعه مرا در آغوش گرفت و
محکم شانه هایم را گرفت و گفت:"خیلی سخته بفهمی خانوادت سی ساله دارن بهت دورغ
میگن....خیلی سخته حقیقت
رو بفهمی و ندونی اون پسر فروخته شده تویی...خیلی سخته بفهمی عشقت،خواهرت
باشه....پاییز قلبم داره منفجر میشه....از وقتی شنیدم مدام دارم آرزوی مرگ میکنم....حال منو
درک نمیکنی....نمیدونی در چه حالم....انگار انداختنم وسط آتش....سخته باورش....سخته...."
سرم را به سرش چسباندم و دستم را لای موهایش بردم:"میدونم....برای منم سخته....اما تو باید
مراعات قلبت رو بکنی...انقدر خودتو عذاب نده عزیزترینم..."

romangram.com | @romangram_com