#پادشاه_من_پارت_414
اما حیف زمانی که میگذرد مثل آبی است که بر زمین جاری میشود و هیچ قدرتی قادر به
برگرداندن آن نیست.....
این موقع و در این لحظه جای حرف زدن از مرگ نبود.....
من آمده بودم اورا آرام کنم و کاری کنم قلبم تسکین یابد...
سرم را از روی دستش برداشتم و نشستم....
نگاهش را به من دوخت و لب باز کرد:"چرا بلند شدی؟؟؟تازه داشتم حس میکردم هنوز کسی
هست که بدون دروغ و بدون ترحم دوستم داره....."
لبخندی زدم و کمکش کردم که بنشیند.....
دست هایش را گرفتم و زل زدم به چشمان بارانی اش و گفتم:"من هنوزم دوستت دارم...بدون
دروغ و ترحم....این حرف های تلخ چیه که میزنی امیرحسین؟؟؟؟"
سرش را پایین انداخت:"حرفام تلخ نیستن پاییز....دردام زیادن...."
دستش را نوازش دادم:"من اینجام که از دردات کم کنم مهربونم....میدونی که قراره عمل
بشی؟؟؟دیگه راحت میشی از اون قلبی که به زور میتپید.....تموم شد نگهداری از اون قلب
بیمار...."
سرش را بالا آورد.....
چشمانش باز پراز اشک شده بود....
بغض بزرگی در گلویش بود.....نیاز به دیدن نبود ،حسش میکردم.....
سرش را که تکان داد اشک هایش گوله گوله،مثل مروارید پایین ریختند و به زور و میان گریه اش
گفت:"من این قلب بیمارمو دوست دارم چون فقط جای توئه....چون متعلق به توئه......"
romangram.com | @romangram_com