#پادشاه_من_پارت_413

امیرحسین نفس عمیقی کشید و در گوشم زمزمه کرد:"دلم یه خواب عمیق و طولانی میخواد....
به سنگینی مرگ ..."
مُردَم.....
دردش تا چه اندازه زیاد بود که آرزوی مرگ میکرد....
چطور توانست مقابل من از مرگ بگوید.....
بگوید میخواهم دیگر نباشم.....
قلبم لرزید....اگر او نباشد یعنی آخر زندگی من.....
ته دلم خالی شد.....او نباید اینگونه ناامید باشد...
چشم هایم را باز کردم.....نگاه خیره اش غافلگیرم کرد.....چقدر غم داشتند چشمان قشنگش.....
مژه های کشیده اش از گریه زیاد بهم چسبیده بودند.....
دستم را از پشت گردنش آوردم و روی چشمش کشیدم و اشک هایش را پاک کردم:"از مرگ
حرف نزن امیرحسینم.....خیلی زود به فکر مرگ باشی....اگه تو نباشی کل این دنیا برام مثه یه
زندون تنگ میشه.....خواهش میکنم از نبودند حرف نزن..."
لبخند غمگینی زد:"مرگ که خبر نمی کنه....یهو دیدی دیگه نیستم...."
کاشکی زمان عقب میرفت....
می ایستاد روی اولین دیدار....اولین قرار ملاقات....
بدون ترس....بدون نگرانی....
بدون اشک و آه.....


کاش زمان به عقب برمیگشت و جلوی همه این اتفاق هارا میگرفتم.....

romangram.com | @romangram_com