#پادشاه_من_پارت_412
گونه اش را نوازش میکردم و اشک می ریختم....
انگار باز لال شده بودم.....
چه میگفتم تا دردش را تسکین دهم....
من اگر او را آرام میکردم چه کسی خودم را آرام می کرد؟؟؟
چه کسی جواب قلب شکسته ام را میداد؟؟؟
عاشقانه برایش نجوا میکردم یا ناله هایم را کنارش زار میزدم؟؟؟
چه میکردم؟؟؟برای آرامش او چه میکردم؟؟؟
کمی نگاهش کردم.....
واقعا منتظر بود اورا در آغوش بگیرم.....کاری که بارها و بارها آرزویم بود....
چه اشکالی داشت....
مگر او برادرم نبود؟؟؟پس راحت و بدون ترس میتوانستم اورا در آغوش بگیرم و سرش را نوازش
کنم و خودم را از غم های دلم دور کنم...
خم شدم....کفش هایم را بیرون آوردم و سرم را روی دستش گذاشتم و دستم را پشتش گذاشتم
و چشم هایم را بستم....
گوشم آنقدر نزدیک به دهان و بینی امیرحسین بود که هر نفسی که میکشید گرمایش را به
راحتی احساس میکردم.....راستش گوشم را نوازش میداد نفس کشیدن منظمش....
دستم را پشت گردنش بردم و پایین موهایش را نوازش میکردم.....
چقدر خواستنی بود این کار....
چه دلنشین بود آغوشش....
romangram.com | @romangram_com