#پادشاه_من_پارت_411

غرورلعنتی ات....
طاقت نیاوردم....دلم اشک ریختنش را نمی خواست....
اشک هایم روی گونه ام سر خورده بودند و نیازی به شکستن بغضم نبود....
یا اصلا بغضم شکستنی نبود باید در گلویم می ماند و صدایم را هم ناراحت میکرد.....
سمت امیرحسین رفتم....
چشم هایش را بسته بود و دست هایش را درهم قفل کرده بود....
کنارش جا بود....
نشستم تا چشم هایش را باز کند اما باز نکرد.....انگار نمی خواست نگاهم کند....
اما من میخواستم خیره شوم به چشم های آسمانی اش...خیره شوم در عمق سیاه چشمانش.....
از اشک هایش که بی مهابا از لای پلک های بسته اش پایین می ریختند ج گرم آتش گرفت.....
روحش زخمی شده بود...
دست هایم شروع به لرزیدن کرد و تمام تنم سرد شد....
شکسته شدنش را به چشم می دیدم و کاری نمی توانستم انجام بدهم.....
دست سرد و لرزانم را سمت دست هایش بردم و روی دستانش گذاشتم که گفت:"بغلم کن
پاییز....بغلم کن که آدمیزاد باید به یه چیزی دلش گرم باشه....بغلم کن...."
انگار زمان ایستاد.....
امیرحسینم احتیاج به یک آغوش گرم داشت نه آغوش سرد من....
دست لرزانم را آرام آرام بالا بردم و روی گونه اش گذاشتم....دقیق روی ته ریشش....


چشم هایش جمع شد.....لبش را گزید تا اشک نریزد اما نتوانست.....

romangram.com | @romangram_com