#پادشاه_من_پارت_410

دیگر نتوانستم وانمود کنم چشمه ی اشکم خشک شده.....
بی صدا قطره ای اشک از چشمم چکید....
پا درون اتاق گذاشتم و زمزمه وار گفتم:"حتی من امیرحسین؟؟؟"
سمتم برنگشت اما آرام تر از همیشه لب زد:"پاییز...."
نگفت برو.....و حتی نگفت بمان اما من در را بستم و سمت تختش رفتم....پشت سرش ایستادم....
امیرحسینم چقدر غمزده بود....
چهره اش آنقدر گرفته بود که غریبه بود برایم....هیچ وقت اینگونه ندیده بودمش.....
دستی روی گونه ام کشیدم و اشک هایم را پاک کردم و با بغضی که در گلویم بود و همراه خنده
ای کوتاه گفتم:"چطوری داداشی؟"
منتظر بودم سمتم برگردد و سرم داد بزند...
اما نه....برنگشت....حتی تکان هم نخورد....
صدای تند تند نفس کشیدنش به گوشم خورد....
نفهمیدم عصبی است یا ناراحت....
خواستم لب باز کنم و چیز دیگری بگویم که با همان صدای گرفته اش،مظلومانه گفت:"اگه اومدی
اینجا این حرف هارو بزنی و حالم رو بدتر از این بکنی برو پاییز....من همین الانش هم دلم به اندازه
دنیا گرفته...."
دلم سوخت....جزغاله شد....
نباید اورا اینگونه خطاب میکردم...


همیشه بعد از انجام دادن کاری که نباید انجام بدهم پشیمان میشوم و این یعنی شکست در برابر

romangram.com | @romangram_com