#پادشاه_من_پارت_409
بدونم اما اینو میدونم که پسرعموم بهت احتیاج داره و تو باید بری پیشش و اگه نری عشقت به
امیرحسین مُفت نمی ارزه..."
دستم را از دستش بیرون کشیدم....
حق نداشت به من دست بزند....
غرور لعنتی ام کاش خفه میشد....کاش وجود خارجی داشت و یک مشت سنگین حواله اش
میکردم و خودم میکشتمش....
دلم گرفت از خودم...
از خود واقعی و مغرورم که میخواستند مرا از امیرحسین دور کنند....
چشم هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم و بی توجه به چهره ی عصبانی پویان از کنارش
گذشتم....
زیر لب به پدر امیرحسین سلام کردم و سمت در اتاق رفتم که پدرش گفت:"نمیخواد کسی رو
ببینه عزیزم....نمیدونم چی شده اما حالش اصلا خوب نیست...."
با زبانم لبم را خیس کردم و دستم را روی دستگیره در گذاشتم:"امیرحسین منو پس نمی زنه
آقای کاشف..."
در را باز کردم و به امیرحسین نگاه کردم....
امیرحسینم روی تخت مچاله شده بود و پشتش به در بود....
خواستم یک قدم جلو بروم که صدای خش دار و پر از بغضش به گوشم خورد:"مگه نگفتم
نمیخوام کسی رو ببینم؟؟؟"
اشک هایم را دیگر نتوانستم مهار کنم....
romangram.com | @romangram_com