#پادشاه_من_پارت_408
مقصر هم بودم.....من نباید عاشقش میشدم و عاشقش میکردم....
این بزرگترین اشتباه بود....
به پویان،به چشم های آبیش نگاه کردم:"من کاری نمیتونم انجام بدم....بهتره تنها باشه...."
لبش را به دندان گرفت:"وای چطور میگی تنها باشه؟؟؟اون فقط به تو نیاز داره؟؟؟دلش میخواد تو
کنارش باشی..."
بغضم را فرو فرستادم و به زمین چشم دوختم....
دلم نمی خواست اورا ببینم....
نمیخواستم او و اشک های بی امانش را ببینم....
همین که عمل میشود برایم کافی است....
او هم خوب میشود...مثل مادرم....تنها کسی که خوب شدنی نیست منم...قلب شکسته ی من
است که دیگر خوب نمیشود.....
تصورش وحشتناک است که یک دفعه بدانی عاشق برادرت شده ای....
روزگار سیاه تر از اینم مگر می شد؟
مادر و برادرت هر دو روی تخت بیمارستان و تو نفهمیدم درمان قلب شکسته ات کجاست....
پشتم را به پویان کردم و گفتم:"اما من نمیخوام ببینمش...."
شاید فعلا و شاید هم اگر او بخواهد برای همیشه....
دلم دیدن اورا تمنا می کرد و خود واقعی و مغرورم میگفت نه....
نَه ای به غلیظی یک قهوه تلخ که گلویم را میزند و حالت را بد میکند....
یک قدم برداشتم که مچ را گرفت و با تحکم گفت:"نمیدونم بینتون چه اتفاقی افتاده و نمیخوام
romangram.com | @romangram_com