#پادشاه_من_پارت_407
امیرحسین دیدن نداره بابا....حالش خوب نیست..."
ملتمس نگاهم کرد....
بیش از این نمی توانستم بمانم و مدام نه بگویم و حال خرابم را به رخ پدرم بکشم....
بلند شدم و چند قدمی از او دور شدم:"نه بابا....نباید ببینیش....."و سریع از آنجا رفتم....
باید میرفتم امیرحسین را میدیدم...امیرحسین به اصطلاح برادرم.....
وارد راهروی اتاقش که شدم اول پویان را دیدم ....
پسر عمویش...
همان پسری که اول گمان میکردم برادرم باشد....
لبخند غمگینی زد و نگاهم کرد و سمتم آمد.....
با تاسف سر پایین انداخت:"سلام خانوم...."
به زور لب باز کردم و جوابش را دادم و پرسیدم:"حالش چطوره؟"
سرش را تکان داد و با ناراحتی آشکاری گفت:"اصلا خوب نیست....پاییز....اجازه نمیده کسی
کنارش باشه....حداقل قبل عمل ....."
متعجب نگاهش کردم:"عمل؟؟؟؟"
سرش را بالا آورد و نگاهم کرد:"عمل پیوند قلب....میشه بری پیشش؟؟؟شاید اجازه بده تو بری
پیشش....همه نگرانشن....عموم داره دق میکنه....توروخدا یه کاری کن..."
آب دهانم را پایین فرستادم و سرم را پایین انداختم.....
او حتما مرا هم نمی خواهد ببیند....
شاید او مرا مقصر میداند....
romangram.com | @romangram_com