#پادشاه_من_پارت_406
پاییز؟؟؟راننده رو دیدی یا نه؟؟؟"
چشم های خیسم را باز کردم و زل زدم به چشم های سرخش و زمزمه کردم:"دیدمش
بابایی....امیرحسین بود....امیرحسین.....پسرت...."
دستش آرام روی قلبش رفت و ناباورانه گفت:"امیرحسین؟؟؟؟پسرم؟؟؟"
پوزخند زدم....
شاید بی دلیل....
اما خنده ام گرفت و بعد تبدیل به پوزخند شد.....
چرا وقتی اورا فروخت پسرش نبود؟؟؟
پسرش،امیرحسین من بود....
کسی که آرزویم بود....
آه امیرحسین......چطور عکس کودکی ات را نشناختی و مرا دیوانه کردی....
چرا نگفتی این بچه ی یک ساله منم ....
این برادری که دنبالشی منم و و هزار چ رای دیگر.....
زیر لب زمزمه کردم:"پسرت....عشق نابود شده من...."
حس میکردم زندگی ام شده یک داستان غمگین...از همان هایی که دست هر آدم با احساسی
بدهی با خواندن هر خط اشک میریزد....
پدرم نزدیکم آمد.....اینبار لبخند زدم برای قدم برداشتن پدرم....
مقابلم ایستاد و دستش را سمتم دراز کرد:"منو ببر پیشش....خواهش میکنم..."
روی برگرداندم:"کیو میخوای ببینی؟؟؟پسری که شکست؟؟؟پسری که نابود شد؟؟؟این
romangram.com | @romangram_com